أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )
79
الفتوح ( فارسي )
( 1 ) مشغول شو . بدان كه تو امروز خليفهء منى بر امّت محمّد رسول اللّه ( ص ) و فردا تو را جواب كار خود مىبايد داد . عمر ( رضى ) گفت : اى خليفه ، تعهّد اين كار امرى مشكل است و من نتوانم از عهدهء آن برآمدن . مرا بدان حاجت نيست . ( 106 ) صدّيق ( رضى ) گفت : اگر تو را به خلافت حاجت نيست ، خلافت را به تو حاجت است . من تو را به خلافت نمىدهم بلكه خلافت را به تو منّت مىنهم ؛ چه خلافت را به تو زينت و جمال و عظمت خواهد بود نه تو را به خلافت . خيالات نفسانى از خويشتن دور دار و از آنچه نفس تو را فرمايد بر حذر باش . خويشتن را از مردمان نگاه دار كه به چشم حسد در تو مىنگرند و سينهها پر كينه دارند . تا مادام كه تو اى عمر از خداى ترسان باشى و رضاى او بر هواى خويشتن اختيار كنى مردمان از تو ترسان باشند . دانستهاى كه اى عمر كه اهل بهشت به حسن افعال مذكورند و اهل دوزخ به قبح خصال . [ 171 ] ترازوى اعمال در روز قيامت به متابعت حق بچربد و از متابعت باطل نقصان يابد . اى عمر ، وصيّت من [ 29 ب ] نگاه دار و ضايع مگردان . جانب مهاجر و انصار رعايت مىكن ، حقوق فضايل ايشان مىشناس و ايشان را از خويشتن دور مدار و به حلم و تواضع با ايشان زندگانى مىكن تا تو را هم در غيبت و هم در حضور دوست دارند و هم در آشكارا و نهان موافق و يگانه باشند . چون عمر ( رضى ) را بر اين جمله وصيّتى كرد پس ، به جانب مردمان التفات نمود . خلق بسيار در راست و چپ او نشسته بودند فرمود : اى امّت رسول ، عمر بن خطّاب را بر شما امام گردانيدم . به امامت او رضا دهيد و از فرمان او سر برنگردانيد تا با خداى سبحانه و رسول او ( ص ) قربت يابيد . جمله گفتند : سمعنا و أطعنا . [ 172 ] و از نزديك او دلتنگ بيرون آمدند و به حكم ضعفى كه در بدن داشت به تقدير ربّانى و حكم يزدانى راضى شدند . پس ، صدّيق ( رضى ) عايشه را نزديك خود خواند و گفت :
--> [ ( 171 ) ] خ . س . چ : « و اهل . . . خصال » حذف شده است . [ ( 172 ) ] ل : « جمله . . . اطعنا » حذف شده است .